تبليغاتX
روزهای خاکستری - بی حسرت فردا
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته ودرانزوا می خوردومی تراشد
یا هو

بگذار شاعرانه ترین شعرهایم را برای تو بگویم

شاید فردایی نباشد!

فردا چیست؟ جز حسرت آرزوهای محال

فردا چیست؟ جز یک رویای شیرین کودکانه، جز یک سراب دور

فردا چه حجم غریب دردآوریست وقتی تو نیستی

اما من تمام فرداهایم را زیسته ام !

من تمامی فرداها را پشت سر گذاشته ام

من راز زمان را می دانم

پس از سالها که در پی زمان دویدم ،امروز دریافتم که زمان را درنوردیده ام

امروز دریافتم زمان در پی من می دود

باورکن! این را همین امروز فهمیدم

اما این راز را تنها با تو می گویم

زمان خصمانه در پی من می تازد

پس بگذار عاشقانه ترین شعرهایم را برای تو بگویم

شاید فردایی نباشد !

مرد همسایه امروز مرد ، او تمام فرداهایش را در امروز جا گذاشت !

و خود در تمام فرداهای نیامده جا ماند

چه کوله بار سنگینی داشت !

اما من چه آزادو بی وحشتم ، من از زنجیر فرداها گسسته ام

من تمام فرداهایم را زیسته ام ، من تمام عمر بی وحشت فردا زیسته ام

چرا باید اسیر فردا باشم؟ چرا؟

وقتی چشمان تو امروز مرا عاشق می کند

چرا باید به فردا دل خوش کنم؟ چرا؟

من تمام امروز را عاشقانه زندگی می کنم ،بگذارعاشق باشم ،عاشق عاشق

من حتی تورا برای رویاهای فردایم ذخیره نمی کنم

من امروز را با رویای تو زندگی می کنم

کسی چه می داند شاید فردایی نباشد!

من راز زمان را می دانم ، این را تو بدان

 تو بدان من چه بی پروا زیستم ، چه عاشقانه ، بی حسرت فردا

من زمان را درنوردیدم ، من زندگی را فریب دادم

و اکنون زمان خصمانه در پی من می تازد

چون من تمام فرداهایم را زیسته ام!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 14:9  توسط مسافر  |