|
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته ودرانزوا می خوردومی تراشد
|
خدایا بی قرارم ، دیگه روحم تو قالب وجودم نمی گنجه
خدایا مگه این روح خسته تا کی باید اسیر زندان تن باشه !
خدایا نمی دانم روح سرگشته وبی قرارم به دنبال چیست ؟
چرا به هر طرف رو می کنم آرامش پیدا نمی کنم ، نمی دونم چی گم کردم که
هرچی می گردم پیداش نمی کنم
دیگه هیچ رویایی نیست ، هیچ امیدی ، هیچ انگیزه ای ، برای رسیدن به فردا هیچ حادثه ای
هیچ معجزه ای در راه نیست
خدایا خسته شدم از بس که هرروز چشمهای مضطرب و وحشت زده ام رو به یک فضای خالی
باز کردم !!! خدایا کمکم کن