|
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته ودرانزوا می خوردومی تراشد
|
یا هو
وقتی تو آغاز می شوی ......
زمان به تماشای تو می ایستد و خورشید در شب چشمانت غروب می کند
وآنگاه که باد خواب گیسوانت راآشفته می کند تمام نخلستانها به خود می بالند
وآنجا که هرم نفسهای گرم وبی قرارت فضا را پر می کند.....
دیگر هوای رفتن نیست باید ماند و تو را نفس کشید
و شرم نگاهت مرا به رستاخیز عشق می برد....
آنجا که باید نبض عشق را در دستان تو گرفت
یا حق