تبليغاتX
روزهای خاکستری
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته ودرانزوا می خوردومی تراشد

یا هو 

وقتی تو آغاز می شوی ......

زمان به تماشای تو می ایستد و خورشید در شب چشمانت غروب می کند

وآنگاه که باد خواب گیسوانت راآشفته می کند تمام نخلستانها به خود می بالند

وآنجا که هرم نفسهای گرم وبی قرارت فضا را پر می کند.....

دیگر هوای رفتن نیست  باید ماند و تو را نفس کشید

و شرم نگاهت مرا به رستاخیز عشق می برد....

آنجا که باید نبض عشق را در دستان تو گرفت

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 10:11  توسط مسافر  | 

با او و برای اوکه هر شب برشانه های سترگش می آسایم

الهی چه مظلومانه می سوزم در آتش عدالتت

الهی............

الهی بامن بگو...... من مسیح کدام عصر بی ایمانم

با من بگو به کیفر کدامین گناه بر صلیب قهر تو مصلوبم؟

من روح عاصی کدام انسان منسوخم؟

من بذر آفت زده ی کدام خاک بی حاصلم؟

من برگ خزان زده ی کدام پاییزم کاینچنین دردست طوفان سرنوشت اسیرم؟

با من بگو یهودای تقدیرم در کدام برزن به انتظار نشسته است تا مرا

تسلیم عدالت تو کند ، به جرم آنچه باید باشم ونیستم!

الهی....

بیا بازگردیم ، بیا بازگردیم به نخستین روز درد ، به لحظه ی آغاز

به آنجا که تندیس درد مرا ساختی......!

بیا بشکن این تندیس بی قرار عاصی را

رهایم کن ، رهایم کن

که روحم چنان بزرگ شده است که تمام جهان را در آغوش می گیرد

الهی  بسوزانم ، بسوزانم

سوختنی چنان عظیم که خاکسترم نیز از درد تهی شود

بگذار ققنوس وار باردیگراز خاکسترم برخیزم..........

برخیزم آنچنان که می خواهم.............. درکالبدی دیگر

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 0:22  توسط مسافر  | 

پرواز را عمودی کن!

پرندگانی که به جانب افق رفته اند باز نمی گردند

من در تاریکترین وعمیق ترین نقطه ی زمین هستم

من از سرزمین معیارهای ناشناخته می آیم

من در گریز از سایه ها به سیاهی پناه آورده ام

پرواز را عمودی کن!

من در حصار و ظلمت این دنیای پوشالی می پوسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 23:28  توسط مسافر  | 

برای اوکه درانتظارخبرآمدنش سالهاست درمسیرعبورقاصدکها نشسته ام

روزی می آیی و تمام خواب های ندیده ام را تعبیر می کنی

و کوله بار حسرت هایم را تهی

با تو عبور می کنم از تمام خستگی ها و دلتنگی هایم

تو می آیی و آرام و بی صدا روبروی تنهاییم می نشینی و تمام شعرهایم را می خوانی

سالهاست که در انتظار آمدنت هر روز خانه ی تاریک دلم را آب و جارو می کنم

می دانم تو می آیی

خبر آمدنت را سالها پیش از زبان دختر همسایه شنیدم

او خواب دیده بود تو می آیی و به دست تمام کودکان شهر یک مداد سفید می دهی

تا آرزوهای خود را نقاشی کنند

وقتی تو می آیی یاس ها همه مأیوسند از سخاوت دست انسانها

 سیب ها در حسرت دستها و دستها در حسرت سیب ها

وقتی تو می آیی سفره ها از عطر نان تهی است و قلب ها از شور ایمان

و ماهی ها خسته از جور دریا به خشکی پناه می آورند

وقتی تو می آیی جوخه های مرگ به نام ایمان گلوی انسان های بی گناه را می درند

و دستان سرخ خود را با دستمال سیاه قانون پاک می کنند

و من با لبخندی تلخ می نگرم به آنها که آمدنت را باور نداشتند

به آنها که تو را در حصار زمان و مکان محدود کرده بودند

ونمی دانستند که تو در معیار تقویم آنها نمی گنجی

نمی دانستند برای تو و آنها که معنی انتظار را می دانند همه ی روزها جمعه است

می نگرم به آنها که سالها تو را از پشت نقاب تیره ی ایمان خود می خواندند

به تمام آنها که اعجاز ایمان مرا باور نکردند

و دیوانگی های قلب ساده و عاشقم را تاب نیا وردند

من آمدنت را نظاره می کنم، آرام و صبور

و دست در دست تو می روم تا عطر سکر آور یاس و مریم تا لطافت باران تا..............

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:16  توسط مسافر  | 

یا هو

بگذار شاعرانه ترین شعرهایم را برای تو بگویم

شاید فردایی نباشد!

فردا چیست؟ جز حسرت آرزوهای محال

فردا چیست؟ جز یک رویای شیرین کودکانه، جز یک سراب دور

فردا چه حجم غریب دردآوریست وقتی تو نیستی

اما من تمام فرداهایم را زیسته ام !

من تمامی فرداها را پشت سر گذاشته ام

من راز زمان را می دانم

پس از سالها که در پی زمان دویدم ،امروز دریافتم که زمان را درنوردیده ام

امروز دریافتم زمان در پی من می دود

باورکن! این را همین امروز فهمیدم

اما این راز را تنها با تو می گویم

زمان خصمانه در پی من می تازد

پس بگذار عاشقانه ترین شعرهایم را برای تو بگویم

شاید فردایی نباشد !

مرد همسایه امروز مرد ، او تمام فرداهایش را در امروز جا گذاشت !

و خود در تمام فرداهای نیامده جا ماند

چه کوله بار سنگینی داشت !

اما من چه آزادو بی وحشتم ، من از زنجیر فرداها گسسته ام

من تمام فرداهایم را زیسته ام ، من تمام عمر بی وحشت فردا زیسته ام

چرا باید اسیر فردا باشم؟ چرا؟

وقتی چشمان تو امروز مرا عاشق می کند

چرا باید به فردا دل خوش کنم؟ چرا؟

من تمام امروز را عاشقانه زندگی می کنم ،بگذارعاشق باشم ،عاشق عاشق

من حتی تورا برای رویاهای فردایم ذخیره نمی کنم

من امروز را با رویای تو زندگی می کنم

کسی چه می داند شاید فردایی نباشد!

من راز زمان را می دانم ، این را تو بدان

 تو بدان من چه بی پروا زیستم ، چه عاشقانه ، بی حسرت فردا

من زمان را درنوردیدم ، من زندگی را فریب دادم

و اکنون زمان خصمانه در پی من می تازد

چون من تمام فرداهایم را زیسته ام!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 14:9  توسط مسافر  | 

یاهو ، سلام

این مطلبی که می خوام بنویسم بعدازخوندن یه تیکه ازشعرسهراب به ذهنم رسید(زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست)البته قصد جسارت به سهراب عزیزو ندارم خیلی هم به ایشون ارادت دارم، خوندن این شعر فقط به من یه تلنگر زد

زندگی خالی هست.........

سیب ها درفراموشی وغفلت می پوسند

هیچ دستی درخواهش چیدن سیبی نیست

رسالت سیب ها با کشف قانون جاذبه پایان یافت......... اینجا سیب بی مفهوم است

وایمان، وای ایمان، وای ایمان........ چه غریب است این واژه

چه بیهوده ازنقاب های ما می گریزد ، اوزخم داراست، زخم داراست

راستی پدری که دیروز کودکش را کشت ایمان داشت؟؟!

آری اوپر ازایمان بود، او به معصومیت کودکش ایمان داشت

وانسانی زیرضربه های تازیانه ایمان جان می بازد وعشق را به مسلخ ایمان می برند

آنها سخت با ایمانند، ایمان به غرایز خود، ایمان به تردیدهایی که قلب تو راانکارمی کند

عصر من عصر جنون ایمان است

فوران ایمان های مسموم، مسموم

و خدا با وحشت ما را می نگرد!

ومهربانی ، آی مهربانی ، آی مهربانی........چه بیهوده تمنایت می کنم

چه بیهوده تمنایت می کنم از این قلب های خالی

او سالهاست که در اسارت منافع ماست

او همچنان منتظر است درروابط انسانی!!!! ما نفعی حاصل شود شاید،شاید کمی مهربان شویم

راستی دیروز مادری فرزندش را از فرط مهربانی درخیابان رها کرد!

وکودک دوره گردی در آغوش پر مهر سرما جان داد!

آی مهربانی چه دلتنگت هستم

و خدا با وحشت ما را می نگرد!

 عشق های سراسیمه وبی پایان.....

ومردان در هم آغوشی های مشروع خود به عشق های دیروز و معشوقه های فردا می اندیشند

وزنان وحشت زده وسرگردان در پی آزادی های بی قانون ازسایه ای به سایه ای دیگر می آویزند

وکودکان بی فردا.......

و خدا با وحشت ما را می نگرد!

بله سهراب عزیز عصر ما چنین است، جای همه آنچه توپنداشتی درزندگی هست، درزندگی ما خالیست

آنچه دنیای ما را می سازد رسالت نام است ونان نه عشق وایمان و مهربانی........

یاحق 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 17:40  توسط مسافر  | 

هر روز آغاز می کنم بی آنکه بدانم چرا؟

خدایا بی قرارم ، دیگه روحم تو قالب وجودم نمی گنجه

خدایا مگه این روح خسته تا کی باید اسیر زندان تن باشه !

خدایا نمی دانم روح سرگشته وبی قرارم به دنبال چیست ؟

چرا به هر طرف رو می کنم آرامش پیدا نمی کنم ، نمی دونم چی گم کردم که

هرچی می گردم پیداش نمی کنم

دیگه هیچ رویایی نیست ، هیچ امیدی ، هیچ انگیزه ای ، برای رسیدن به فردا هیچ حادثه ای

هیچ معجزه ای در راه نیست

خدایا خسته شدم از بس که هرروز چشمهای مضطرب و وحشت زده ام رو به یک فضای خالی

باز کردم !!! خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 22:43  توسط مسافر  | 

سلام دوستان

منم یک تنهای خسته ، یه بریده، گرفتار روزای خاکستری که به مدد این وبلاگ اومدیم دلتنگی هامونو بریزیم تو این دنیای مجازی،حرفایی که شاید هیچوقت نتونی به کسی بگی ومثه یه زخم چرکی تا آخر عمر رودلت میمونه اسمم مسافر هرکی اهل دل،اهل دلتنگی ،زمینی نیستو آسمونی هرکی راز پریدنو بلده بالای پرواز مارو هم بگیره

یاحق

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:50  توسط مسافر  |